تبليغاتX
هفت جهنم... ...هشت بهشت




















هفت جهنم... ...هشت بهشت

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ/چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

بعضی شبا انگار کلمات تموم می شن.انگار که دنیا فقط یه کلمه میشه که اونو هیشکی نمی دونه و من هیچ حرفی برای گفتن ندارم.هیچ حرفی. و هی با خودم می گم که کاش ...و بعد یه دفعه یادم که نه!چون من حرفام تموم شده،لا اقل امشب!

دلم می خواد نقاشی بکشم. من یه ترسوام. اینو می دونم چون کاش هام خیلی خیلی زیاده ، کاش هایی که همشون توی دستام قایم شدن!

دلم می خواد که انتها بکشم، یه انتها از یه خیابون که به شعاعی از ماه می رسه و دور تا دور خیابونم ساختمونای خاموش باشه که چندتا هم چراغ خواب توشون روشنه. من همه ی این نقاشی رو توی یه قاب از پنجره ای بکشم که مال اتاقمه...یعنی مال اتاق دخترکی که منتظر غول بزرگی با یه شیپور بزرگه!

"رولد دال" برای یه کودک یه قهرمانه. من اینو وقتی فهمیدم که ۱۰ یا ۱۲ ساله بودم، "غول بزرگ مهربون" رو خوندمو بعدِ تموم کردنش پر از شور کودکانه شدم.

وقتی ۱۸ سالم بود دوباره این کتاب رو با اسطوره ای توی ذهنم خوندم و حس یه دلقک رو پیدا کردم!و یه کتاب دیگه از رولد دال که واقعا مضحک بود...می دونی کودک وسعتی از تخیل رو داره که باهاش می تونه از یه داستان ماهها رویا یا کابوس ببینه چون باورش می کنه. تصاویر داستان های کودکیم هنوز برام زیبا هستن ولی خود واقعیت اون تصاویر مثل همه ی دنیا مضحک شدن. باید برای چشمان کودکیم راه بازگشتی پیدا کنم هرچند که .....

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 0:19 توسط afun| |


Design By : Night Skin